سعادت ونیکبختی برسند، به ایجادیک 1 می اندیشید.افلاطون در آرمانشهرخودطبقات انسانی را ازمرتبه ی پایین وابتدایی تامراحل عالی دنبال می کندوآنچه که می توانددلیلی برای گردآوری انسانها در نظریکدیگرباشد، نیازها وضرورت های معشیت است. در سفر مصرافلاطون تحت تآثیر حکومت های روحانی مصر قرار گرفته بودودر مقابل با جمع نالایق"اکلیسای"آتن، حکومت مصرشکل عالیتری ازطرزحکمرانی به نظرمی رسید.وی مدتی درایتالیادر میان یک جمعیت فیثاغورسی زندگی کرده بود؛این جمعیت اشتراکی مسک بودند.در اسپارت اوطبقه ی حاکمه ی کوچکی رادیده بودکه در میان یک قوم مطیع وفرمانبردار زندگی خشن وساده ای داشتند.وی شنیده بودکه اورپیدس ازاشتراک زنان دفاع می کندوطرفدارآزادی بردگان است وصلح وآرامش یونان رادراتحادیونانیان می داند.(ویل دورانت، 1387: 42)
در اندیشه ی افلاطون اخلاق وسیاست ازهم جدانیستندوفضایل اخلاقی چون سعادت،عدالت وفضیلت در دولتشهر صورت می گیرد.لذاقبل ازپرداختن به سیاست افلاطون به فلسفه ی اخلاقی وی می پردازیم.
اخلاق((ethic
علم اخلاق بیشتربر مجموعه ای ازقواعدواصول که آدمیان درزندگی به کار می برند، دلالت دارد.سرچشمه ی اخلاق در زندگی روزانه ی مااست.فیلسوف مانندانسان عادی، مطالعه وتوجه خودرا درباره علم اخلاق باتفکردرباره ی اوضاع واحوالی که برای مردم مشترک است آغازمی کند، لیکن برای بحث های جامع تر از اینه فراتر می رود.(ریچاردپاچکین، 1381: 11)
اخلاق افلاطون مبتنی برجستجوی سعادت ونیکبختی است.به این معنی که درجهت حصول بالاترین خیرانسان، که داشتن آن سعادت ونیکبختی حقیقی رادر بردارد، هدایت شده است.بالاترین خیرانسان توسعه وپیشرفت حقیقی شخصیت انسان، به عنوان موجودی عقلانی واخلاقی رشدوپرورش صحیح نفس او، خوشی وآسایش هماهنگ کلی زندگی است.وقتی نفس آدمی در حالی باشد، که بایددرآن باشد، درآن صورت انسان نیکبخت وسعادتمنداست.امانیکبختی وسعادت باپیروی ازفضیلت به دست می آیدکه معنی حتی الامکان شبیه شدن به خداست.مابایدتاجایی که می توانیم، شبیه خداشویم وتأسی به صفات الهی کنیم وآنچه عبارتست ازعادل ودرستکارشدن به کمک حکمت.افلاطون به این اندیشه که فضیلت معرفت است واینکه فضیلت آموختنی است، همچنانکه به این اندیشه که هیچ کس دانسته واز اراده مرتکب بدی نمی شود، وفادارمانده است.وقتی که آدمی آنچه راکه ضروری است انتخاب می کند،آن رابه این اعتبارکه خیر است انتخاب می کندانتخاب می کند.وی به چیزی متمایل است که تصورمی کندخیراست؛اماچیزی که در واقع شر است،افلاطون می گویدکه هیچ کس از روی اراده کاری راکه می داندشّراست انتخاب نمی کند،منظورش این نیست که هیچ کس کاری راکه می داندخطاست انتخاب نمی کند، بلکه این است که هیچ کس آزادانه کاری را که می دانداز همه ی جهات برای او مضّراست، انتخاب نمی کند.(کاپلستون، 1388: 250)
در جمهوری، افلاطون چهارفضیلت عمده یعنی حکمت، شجاعت، عدالت واعتدال راموردتوجه قرارمی دهد.حکمت فضیلت، جزء عقلانی نفس است،فضیلت شجاعت، جزءاراده است، اعتدال وخویشتن داری عبارتست از اتحاداجزاءاراده وشهوت، تحت حکومت عقل وعدالت، فضیلتی است کلی وعام، که عبارتست از هرجزءازنفس کارخاص خودرا باهماهنگی درخوری انجام می دهد.به عبارت دیگرفضیلت سر، جنبه ی عقلی حکمت است، فضیلت دل، همّت واراده شجاعت است، فضیلت شکم(قوه ی شهوانی)خودداری، پرهیزکاری وعفّت است وچون این فضایل را باهم بنگریم،عدالت می شود، وهمینکه در آدمی موجودشد، خرسندی وسعادتمندی دست می دهد.(فروغی، 1383: 33)
پیشترگفتیم که سیاست واخلاق دراندیشه ی افلاطون جداازهم نیستند.چهار فضیلت افلاطون دردولتشهربدین صورت اتفاق می افتد:حکمت، درطبقه ی کوچک فرمانروایان وپاسداران، شجاعت در مددکاران،اعتدال تبعیّت لازم ومقتضی فرمانبرداران، عدالت، هرکسی بدون دخالت در کار دیگران مواظب ومتوجه کار خود باشد.
فلسفه ی سیاسی افلاطون
اثربزرگ افلاطون درباره ی فلسفه ی سیاسی، عنوانی مضاف دارد.جمهوریارساله ی مربوط به عدالت،در اینکه آیاافلاطون شخصأاین عنوان مضاف رابرگزیده است یااینکه کسی دیگراین کارراکرده است،اظهارنظرقطعی ممکن نیست.جمهوریت((republie ترجمه ای است ازلغت یونانی پولیتیا((politeiaاین لغت درزبان اصلی مفهومی به مراتب وسیعترازآن داردکه مابه عادت، کلمه جمهوری استنباط می کنیم.کلمه ی پولیتیا برهرنوع قانون
اساسی وآیین حکمرانی قابل اطلاق است؛رژیمهای جمهوری، سلطنتی ورژیمهای اشرافی همگی در حوزه ی
مفهومی که از لغت یونانی پولیتیااستنباط می شود، قرار دارند.اگر خواسته باشیم معنی این لغت را دقیقتر تشریح کنیم واصطلاحی مناسبتربیابیم،اصطلاح مرکب"منشورسیاسی کشور"برای ترجمه ی آن به مراتب جامع تر وصحیح تر است.(فاستر،1383: 41)
اصول جمهوری افلاطون، بدین شرح است:اول)فلاسفه حکومت می کنند، دوم)اموال شخصی وخانواده ای ملغی می شود، سوم)ازدواج وزناشویی منسوخ می گرددوجفت گیری براساس فن اوژنیک(فن اصلاح نژادانسان)انجام می گیرد، چهارم)فرهنگ عمومی که در دسترس عموم می باشد، هرفردبه قدر لیاقت خودتربیت یافته وواردحیات اجتماعی می شودومحل اودر اجتماع، تعیین می شود.(پازارگاد، 1348: 89)
دولتشهر نزد افلاطون
زندگی یونانی اساسأ گونه ای زندگی شهری بود.به خاطرهیچ یونانی اصیلی خطورنمی کرد که، آدمی اگربه کلی جداازکشورزندگی کندبتواندیک انسان کاملأ نیک باشد، زیراتنهادر جامعه وبه واسطه ی جامعه است که زندگی خوب برای انسان ممکن می شودومنظورازجامعه هم همان"دولتشهر"است.تحلیل عقلی به این حقیقت منجرمی شودکه، جامعه سازمان یافته یک نهاد طبیعی است وانسان ذاتأیک حیوان اجتماعی است.برای فیلسوفی نظیرافلاطون که به سعادت انسان وزندگی حقیقتأخوب برای انسان علاقه مندبود، ضروری والزام آوربودکه ماهیت وکارکردحقیقی دولت رامعیّن کند.افلاطون این اندیشه ونظریه رامی پذیردکه اخلاقی برای فرد واخلاقی برای دولتشهروجوددارد.قوانین اخلاقی مطلقی وجودداردکه برهمه ی آدمیان وهمه ی کشورهافرمانروایی می کند.تجربه
به اوآموخته بودکه کشورهای موجودناقص ومعیوب اند.قوانین آنهافاقدرستگاری است.لذادرجمهوری به طرح و
ترسیم آرمانشهردست زدونمونه والگویی که هرکشور واقعی می بایستی خودراتا آنجاکه ممکن است باآن منطبق وسازگارباشد، داد.کشورودولت برای این وجودداردکه درخدمت نیازهای آدمیان باشد، آدمیان ازیکدیگربی نیازنیستند، بلکه درتولیدوفراهم آوردن لوازم ومایحتاج زندگی به کمک وهمکاری دیگران نیازمندند، ازاین رو یاران ویاوران دریک مرکز ومحل سکونت گردهم می آیندونیازهای یکدیگررا برطرف می کنندو به این محل تجمع نام شهرمی نهند.(تیلور، 1389: 681)
آرمانشهرافلاطون
غایت اصلی واولیّه شهر،غایت اقتصادی است.مردمان مختلف استعدادهای گوناگون دارند.این آرمانشهرمستلزم وجودکشاورزان، بافندگان، کفشگران، نجّاران، آهنگران، چوپانان، بازرگانان، پیشه وران، خرده فروشان،مزدوران وغیره است.باافزایش جمعیّت دیگرآن سرزمین برای نیازهای شهرکافی نخواهدبودوقسمتی ازخاک همسایه بایدملحق وضمیمه شود.اگرجنگی باشد، بایدطبقه ی خاصی از پاسداران کشور وجودداشته باشندکه خودرا منحصرأبه کارجنگ اختصاص دهند.اما آنان باید فلسفی باربیایند ودیدگاه های آنان بایدمبتنی برمعرفت باشد.پس بایددوره ای از آموزش وپرورش راتحمل کنند، این دوره بایدباموسیقی ونقل داستان آغازشود.
افلاطون درآغازجمهوری دوطبقه رامطرح می کند:طبقه ی فروتر صنعتگران وطبقه ی برترپاسداران.امافرمانروایان کشورچه کسانی هستند؟افلاطون متذکرمی شود که آنان از طبقه ی پاسداران انتخاب می شوند.اینان بایدبهترین مردان طبقه ی خود، تیزهوش ترین، نیرومندترین وعاشق ترین فردبرمنافع ومصالح
کشور خویش باشند.بنابراین کسانی که ازکودکی این خصایل وصفات درآنهامشهودبوده است برای زمامداری
کشورانتخاب می شوند.آنان پاسدارانی که به حق، سزاوارنام "پاسدار"هستندخواهندبود؛ دیگران مددکاران خواهند بود.(کاپلستون، 1388: 257/258)
آرمانشهرشامل سه طبقه ی بزرگ، خواهدبود.اول، صنعتگران وپیشه وران درپایین؛ دوم،مددکارن یاسپاهیان که بالاترازآنهاست؛سوم، پاسداران که در رأس آنهاسرداراست.مددکاران گرچه وضع بهتری ازپیشه وران دارند، دوست ومتّحدآنان خواهندبود وضروری ترین کارشان این است که مراقبت کنندتا آنهاتعلیم وتربیت صحیح وروش درست زندگی کردن راداشته باشند.آنان نبایدازخوددارایی شخصی وخصوصی داشته باشند، بلکه بایدتمام ضروریّات خود را از همشهریان خوددریافت کنند.افلاطون درکتاب پنجم جمهوری، درباره ی طرح مشهور، درخصوص اشتراک زنان وفرزندان بحث می کند.زنان بایدمانندمردان تربیت شوند.زنان درموسیقی، ورزش وانظباط نظامی همچون مردان پرورش داده خواهندشد.ازدواج های پاسداران یامددکاران تحت نظارت مقامات قضائی خواهدبودتابهترین فرزندان رابه دست آورند.آنان در پرورشگاه دولتی، پرورش خواهندیافت.طبقه ی پیشه وران وصنعتگران خانواده واموال خصوصی خودرا حفظ می کنند، فقط در دوطبق ی بالاتراست که مالکیت خصوصی در زندگی خانوادگی بایدحذف شود؛ این شیوه برای خیر کشوراست.(همان، 1388: 263)
زمامدارحکومت
افلاطون دربیان اینکه چه کسی بایدحکومت کند می گوید:یک گروه خردمندودانا که آموزش وپرورش خاصی یافته اندحکومت کنند، چه اینکه خردمندان برای حکومت کردن شایسته ترند.افلاطون این نوع نظام
را"آریستوکراسی"می نامد.کلمات یونانی آریستون((Ariston وکراتوس((Kratosباهم به معنی"حکومت
بهترین اشخاص"است.یعنی وی مدافع واگذاری اقتدارمطلق برای گروهی خاص به منظور حکومت کردن بر یک جامعه است.(پاپکین، 1381: 101)
بایداختیارقدرت در دست فیلسوف-پادشاه باشد.این حاکم بایدموافق معرفت حکومت کند، واین معرفت حقیقی باشد.این فیلسوف، عالی ترین ثمره تعلیم وتربیت خواهدبود.وی باعالم صورآشنایی داردومی تواندآنهارادرتشکیل شهرواقعی سرمشق خودقراردهد.حاکمان احتمالی بایددرموسیقی، ورزش، ریاضیات ونجوم تعلیم وتربیت یافته باشند.ریاضیات رافرامی گیرندتا دردرک معقولات توانا شوند، ازعالم صیرورت بگذرندوبه جهان حقیقت ووجودبرسند.سرانجام به وسیله ی مشاهده ی عقلانی به خیرمطلق نائل می شودودر آنجابه سرّحدمعقولات می رسد.بنابراین حاکمان منتخب شهر یا بهتربگوییم کسانی که به عنوان نامزدبرای مقام پاسداری انتخاب شده اند، کسانی که تن وروان سالم دارند، ودارای فضیلتند، به تدریج مورداین دوره تعلیم وتربیت قرارمی گیرند.افلاطون خواست خودراکه فیلسوفان حاکم باشندوحاکمان فیلسوف"بزرگترین موج"می نامد.(تیلور، 1389: 675)
شهرکامل شهراشرافی(اریستوکراتیک)است.اماوقتی دوطبقه ی بالا تربرای تقسیم دارایی دیگرشهروندان متّحدمی شوندوآنان راعملأبه بردگان تبدیل می کنند، حکومت اشرافی به صورت حمومت متفاخران(تیموکراسی ) درمی آید، که غلبه وتفّوق عنصرهمّت واراده رانشان دهد.بعدحبّ مال وثروت افزایش می یابد، تااینکه تیموکراسی به الیگارشی (حکومت متنفّذین وتوانگران)مبدل می شود، وقدرت سیاسی می رودکه به شرایط مالی
متکی ووابسته شود.بدین گونه یک طبقه ی مسکین تحت حکومت متنفّذان ومتموّلان پدیدمی آید، ودر پایان بینوایان توانگران را از صحنه خارج می کنندوحکومت عامّه(دموکراسی)برقرارمی شود.اماعشق مفرط ونامعقول آزادی، که خصیصه ی دموکراسی است،برسبیل عکس العمل به حکومت جبّاران منجرمی شود.درست همانطور که فیلسوف، که در او عقل حاکم است، نیکبخت ترین مردم است، همین طزردولت اشرافی بهترین ونیک بخت ترین دولتهاست؛ ودر ست همانگونه که جبّارستمگر اسیرجاه طلبی وشهوت، بدترین وبدبخت ترین آدمیان است، همین گونه که شهری که جبار حاکم آن باشدبدترین وبدبخت ترین شهرهاست.(کاپلستون، 1388: 268)
تعلیم وتربیت
افلاطون در کتاب هفتم از موضوع تعلیم وتربیت وروش های آن سخن می گوید، وی آن را حتّی درموردکودکان به کارمی برد،بدین معنی که کودکان بایدغالبأدرجنبش باشند، چه این کار، اضطراب وهیجانات رادر نفس خنثی وبی اثر می کند.پسران ودختران ازسه تا شش سالگی باهم در معابدتحت سرپرستی ونظارت بانوان بازی می کنند، امادر شش ساگی جدا خواهندبود، وتعلیم وتربیت دوجنس جداگانه رهبری وهدایت می شود.هرچندافلاطون این نظررا ردنمی کندکه دختران بایدبیش وکم ازهمان تعلیم وتربیت پسران برخوردارباشند.آنان در ورزش وموسیقی تربیت وتعلیم خواهنددید، اماموسیقی بایدبه دقت موردمراقبت باشد، وگلچینی ازاشعارمتوسط دولت فراهم خواهدشد.باید مدارسی ساخته شودوآموزگاران مزدگیر(ازمیان بیگانگان)استخدام خواهندشد؛ کودکان ونوجوانان هرروز درمدرسه حاظرخواهندشد، که درآن مدارس گذشته ازموسیقی وورزش به فراگرفتن حساب مقدّماتی ،نجوم وغیره خواهندپرداخت.(همان، 1388: 272)
برده داری در دولتشهر
افلاطون نظام بردگی را پذیرفته است؛ اومعتقداست که برده، دارایی خداوندخویش است، واین دارایی قابل انتقال به دیگری است.به علاوه، افلاطون حکم می کند، که کودکان همیشه متعلق اندبه مالک کنیز،اعّم ازاینکه ازدواج وی با یک آزادمردباشدیا یک بنده ی آزادشده.دربعضی جهات دیگرنیزافلاطون خودر را سختگیرتر از عرف معمول آتنی معاصرخودنشان می دهد، وازحمایت بردگان که قانون آتنی باآن موافقت کرده بودسرباز می زند.درست است که اوبرای حمایت ازبرده حقوق واعتباری عمومی مقرّرمی داردوبه اواجازه می دهد که در موردوقوع جنایت آگاهی خودرابدون اینکه خدرا تسلیم شکنجه شودارائه دهد.لیکن درباره ی اجازه ی اقامه ی دعوی وپی گردعمومی علیه مر دی که نسبت به برده خودمرتکب زیاده روی وانحراف ازعدالت شده است،وقانون آتنی آن را اجازه داده بود، هیچ ذکر صحیحی وجودندارد.وی از روش دور از تکلفی که دررفتار بابردگان در آتن دموکراتیک به کارمی رفت ناخشنودبود.اماازجمهوری آشکاراست که، یقینأنمی خواست که ازرفتارخشونت آمیز نسبت به برده حمایت کند.هرچندمی گوید:بردگان بایدچنانکه سزاوارتنبیه ومجازات شوندونه اینکه به پندواندرز دادن اکتفاشودکه گویی آزادمردانند، که این کار فقط آنان را مغرور می کندوزبانی که برای یک خدمتکاربرده می شود، بایدلحن امروفرمان باشدومانبایدباآنان مزاح کنیم.(تیلور، 1389: 691)
قانون
مقاران پایان رساله ی سیاسی، افلاطون نشان می دهدکه علم سیاست علمی است، که فوق هنرهاست؛ قوانین راپاسداری می کندودولت راسامان می بخشدوتاروپودآنهاراباهم به راستی ودرستی می پیوندد.عده ی کثیری
ازمردم ازهرگونه که باشندنمی توانندمعرفت سیاسی داشته باشندیاکشورراخردمندانه اداره کنند.حکومت حقیقی
درعده قلیلی یادریک فردیافت می شود.حاکم کشوررابرطبق قانون ثابت اداره می کند.قانون بایداقتدارمطلق داشته باشدوهرکسی که ازقانون تخلّف وتجاوز کندبایدبه مرگ محکوم شود.حکومت می تواندحکومت یک تن یاتنی ازاشخاص باشد.اگرماازحکومت های بانظم واداره ی نیکوسخن بگوییم، دراین صورت حکومت یک تن،یعنی پادشاهی بهترین حکومت است وحکومت تنی چند، درمرتبه ی دوم بهترین نوع حکومت است وحکومت افرادکثیربدترین نوع حکومت است؛ اگرازحکومت های بدون قانون سخن بگوییم دراین صورت بدترین
حکومت، حکومت فردی است، یعنی حکومت خودکامه ی ستمگر، بعدازآن حکومت عده ی قلیلی است وکمترین بدی را حکومت عامّه دارد.بدین سان دموکراسی بنابرنظرافلاطون ازهمه ی حکومتهای قانونمند، بدتراست وازهمه ی حکومت های بی قانون بهتراست.
این عقایدرا افلاون در رساله ی جمهوری بیان کرده است، هرچندآنچه نگاشته مرام وآرزوبوده وآن نظریات را عملی نپنداشته است.چنان که دراواخرعمررساله ی دیگری موسوم به"نوامیس"نوشته وبه عمل نزدیکترشده است وازطریقه ی اشتراک عدول کرده وقائل به این گردیده است، براینکه قوانین ونظامات تابع اوضاع، احوال اقتصادی وجغرافیایی بایدباشدووظیفه ی اصلی دولت را تربیت وتعلیم ملت هادانسته است.(فروغی، 1383: 35)
ارزیابی پایانی
عقاید سیاسی افلاطون را می توان دربندهای زیرخلاصه کرد:
الف)5040خانواده برای تشکیل یک کشور حدّمناسب وایده آل است.
ب)قدرت دولت منوط است به میزان اطاعت اطباع کشورازدستوردولت.
پ)عدالت دولت عبارتست ازحفظ قدرت دولت وحفظ نظم اجتماعی.
ج)ملیّت هرانسان متعلق به جامعه ی کوچکی است، موسوم به دولت یا کشور.
چ)جنگ سبب وجودحکومت است وحکومت اساس دولت؛ بابودن جنگ، قریحه ی عالی انسان نمّومی کند.
ح)کشورهای جهان بایدازیکدیگرمجزّاباشندوتماسی بایکدیگرنداشته باشند.در این صورت تصادمی بین دولتها به وجودنخواهدآمد.(پازارگاد، 1348: 90)
وقتی که آدمی درباره ی حیات انسانی درباره ی خیر ودرباره ی زندگی دنیوی نیکو می اندیشد، آشکاراست که نمی تواندروابط اجتماعی را نادیده بگیرد.آدمی بایددریک جامعه ی عدالتمند، نیک زندگی کندوبه هدف وغایت خودنائل شودونمی تواندچنان زندگی کندکه گویی یک واحد جداست که تنهابرای خودزندگی می کند.یونانیان این آگاهی سیاسی را در درجه ای بسیارپیشرفته داشتند.زندگی خوب برای آنان جدااز دولتشهر غیرقابل تصوربود.پس چه چیزی طبیعی ترازاینکه افلاطون،که درباره ی زندگی خوب به طورکلی، یعنی زندگی خوب انسان ازاین حیث که انسان است ،می اندیشید،درباره ی کشور نیزازاین حیث که که کشوراست ،یعنی آرمانشهربیندیشد؟افلاطون درباره ی یک زندگی خوب می اندیشید.وی فیلسوفی بود واصولی راکشف کردکه در حیات اساس سیاسی قرارداردوبنابراین می توان به نحو حقیقی که بنیادنظری "فلسفه ی دولت"رانهاده است.هرچندبسیاری ازجزئیات، جمهوری افلاطون ممکن است درعمل غیرقابل تحقق وحتی در صورت عملی بودن نامطلوب نیز باشد، لیکن فکربزرگ وی درباره ی دولت این است که دولت، زندگی نیک آدمی راممکن می
سازدوآن را ترفیع می بخشدوبه هدف دنیوی ورفاه وآسایش انسان کمک می کندو وی رادر رسیدن به کمال یاری رساند.
منابع:
1.آشوری، داریوش، دانشنامه ی سیاسی، انتشارات مروارید، تهران، چاپ چهارم، 1376.
2.پاپکین، ریچارد، کلیّات فلسفه، ترجمه ی سیّدجلال الدین مجتبوی، انتشارات حکمت، تهران، چاپسوم، 1381.
3.پازارگاد، بهاءالدّین، تاریخ فلسفه ی سیاسی جلداول، انتشارات زوّار، تهران، چاپ سوم، 1348.
4.چارلزویستن تیلور، کریستوفر، تاریخ فلسفه ی راتلج، ترجمه ی حسن مرتضوی، انتشارات چشمه، تهران، چاپ اوّل، 1389.
5.دورانت، ویل، تاریخ فلسفه، ترجمه ی عباس زریاب خویی، انتشارات علمی وفرهنگی، تهران، چاپ بیست ویکم، 1387.
6.روویون، فردریک، آرمانشهردرتاریخ اندیشه ی غرب، ترجمه ی عبلس باقری، نشرنی، تهران، چاپ اول، 1385.
7.فاستر، مایکل برسفورد، خداوندان اندیشه ی سیاسی جلداول، ترجمه ی جوادشیخ الاسلامی، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ ششم، 1383.
8.فروغی، محمدعلی، سیرحکمت دراروپا، انتشارات هرمس، تهران، چاپ اول، 1383.
9.کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه جلداول، ترجمه ی سیدجلال الدین مجتبوی، انتشارات علمی وفرهنگی، تهران، چاپ هفتم، 1388.
برچسب:
نویسنده: حامد زارعی